آویساآویسا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

آویسا نفس مامان

انتخاب اسمت

اولین اسمی که تو دلم واست در نظر گرفته بودم الینا بودو به مرور زمان اسمهای قشنگ دیگه ای هم به نظرمون میومد من سرکار هر روز کلی میرفتم تو سایتهای نامهای ایرانی و سایت ثبت احوال و غیره و فقط میتونستم یه لیست از اسمهای قشنگ واست جمع آوری کنم تا سر فرصت انتخاب کنیم و در اخر سر اسم آویسا و مانیسا گیر کرده بودیم بعد تصمیم گرفتیم با بابا جون هرکدوم به 5 تا از دوستامون اس ام اس نظر خواهی بدیم تا یه کم تصمیم گیری واسمون راحت تر بشه . جالب اینجا بود که بازم نتیجه مساوی بود اخه من مانیسا دوست داشتم بابایی آویسا . در نهایت ..............دیدم آویسا واقعا زیباتره واین بود که اسم میوه عشقمون رو آویسا گذاشتیم آویسا یعنی دختری که مثل آب پاکه عزیز د...
6 دی 1392

شب قبل عمل و خداحافظی من با نی نی تو شکمم

امروز با یه ذئقی بابابا جونت خونه رو دسته گل کردیم چون قرار بود گل قلبم به خونمون پا بذاره و همه جا رو آماده کردیم برای استقبالت من حتی رختخوابت رو هم رو زمین کنار خودم آماده کرده بودم. تو این مدت بابا جون خیلی باهات حرف میزد و خیلی بیقرار دیدنت بود و حالا که قراره فردا ببینتت تو پوست خودش نمیگنجه هر روز که از سرکار میومد خونه میرفت تو اتاقت و کلی باهات حرف میزد میگفت اتاق تو حتی وقتی نیستی آرامش بخش ترین جای دنیاست.ایشاله بتونی همیشه واسه بابایی آرامش بخش باشی. من امشب خیلی باهات حرف داشتم شاید قد یه دنیا ولی فقط تونستم چند کلمه باهات حرف بزنم انگار همیشه نمیشه همه حرفا رو آدم بگه . حرفامو میدونی.. امشب آخرین شبیه که تو شکممی دختر ...
6 دی 1392

سیسمونی

امروز 7 اذر ماه بود و واسه سیسمونی مهمون داشتیم .کسی رو دعوت نکردیم ولی هرکی که خودش خبردار شده بود لطف کرده بود و اومده بود البته همه واسه نفسم کادو خریده بودن اقا جون و مادرجون فاطمه زحمت کشیده بودن و یه اتاق پر از وسایل خوشگل واست آماده کرده بودن .ایشاله بزرگ شدی خودت به خاطر این همه وسایل و این همه زحمتاشون ازشون تشکر مکنی. مادرجون فاطمه به خاطر مراسمهای عزاداری محرم میخواست زودتر سیسمونی رو خریده باشیم تا به عزاداریهاش برسه و به همین خاطر هر روز میرفتیم خرید خیلی خیلی خسته میشدم آخه زمستون هم بود زیر دلم درد میگرفت و کلی دردهای دیگه ولی به شوق تو دست از پا نمیشناختم . تمام تلاشمو کردم تا بهترین چیزهارو برات بخرم و در آخر 3 آذر به ...
6 آذر 1392

اولین دیدار پدر با دخترش

امروز 13 شهریور و چهارشنبه .بابا کامران از سر کار اومد و دوتایی رفتیم سونوگرافی مهر کلی منتظر شدیم تا نوبتمون بشه بابا کامرانت فیلمبرداری میکرد که تو رو دید قند تو دلش آب شد کلی ذوق کرده بود و فقط خدا رو شکر میکرد . ایشاله انقدر دختر خوبی باشی که ما همیشه از وجودت خدارو شکر کنیم لحظه خیلی زیبایی بود . عسلم دیدی بهت گفتم باباجونم میارم تو رو ببینه ........... بعدش شیرینی خریدیم و رفتیم جنسیتت رو خبر دادیم . البته مادرجون فاطمه اینا شمال بودن و زنگ زدیم و به اونا هم اعلام کریدم که نوه تو راهیشون دختر طلاست. اونجا اقااینا. خاله زهرا .دایی عباس دایی من .خاله من همگی به افتخار قدمت دست زدند. تو سونوگرافی دستتو کردی تو دهنت . کف پاتم دیدم...
13 شهريور 1392

اولین صدای قلبت

امروز بعد از سرکارم رفتم پیش دکتر ترابی و صدای قلبت رو شنیدم. قلبت خیلی تند تند میزد . الهی مامان فدای تند تند زدن قلبت بشششششششششششششششه از ته دلم دعا کردم هیچ وقت قلب کوچیکت نشکنه و نگیرهو همیشه شاد شاد باشه.دکتر ازم پرسید نی نی توی دلم چیه گفتم دختره تعجب کرد گفت صداش شبیه صدای قلب پسر بچه هاست و گفت پس دختر ت خیلی شیطونه . تو قراره وقتی بزرگ شدی بهترین دوست مامان بشی. دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارم  
28 مرداد 1392

تعیین جنسیت

امروز اولین روز از هفته 18 بود و 13 مرداد .من بعد از سر کار ساعت 2.5 رفتم آدرس سونوگرافی غربالگری که دکتر بهم گفته بود رو پیدا کنم تا ساعت 4.5  تو خیابونهای چهار راه الاف بودم با نهایت خستگی و ضعف راه میرفتم از این سونو به اون سونو هیچ جا باز نبود خیلی حالم بد شده بود تا اینکه ساعت 5.5 سونوگرافی امیر فتاح باز شد و من سونوگرافی رو انجام دادم اصلا خبر نداشتم ممکنه هتو این سونو جنسیت نی نیمو بفهمم.نشسته بودم تا جواب آزمایش رو بهم بدن اومدم تو راه پله ها داشتم با عجله میخوندم که سالم هستی یکدفعه دیدم نوشته جنس جنین شما دختر است کلی غافلگیر شدم عسل مامان دوست منه دختر طلامه ................خدایااااااااااااشکرت کمکم کن تا خوب تربیتش کنم . ...
13 مرداد 1392

نذرم به محک

امروز 15 مرداد بود و من رفتم دفتر مرکزی کارگزاری تا با مدیرمون راجع به مرخصی زایمان صحبت کنم . نذر کردم انشاله جور بشه و من یه مقدار ثابت از حقوقم رو تقدیم کنم به کوچولوهای محک. من این مطلبو بعد از دنیا اومدن دخترم نوشتم ولی................... دختر کوچولوی من دقیقا تو رو ز محک دنیا اومد و من همه نذر هامو ادا کردم . میخوام به دختر کوچولوم یاد بدم که همیشه یه درصدی از پولهاشو حتی یک درصد به بچه های محک هدیه کنه . بابا کامران هم سالم بودنت رو دعای کوچولوهای محک میدونه.اینم عکسش:  
12 مرداد 1392